یک همکار دارم که خیلی رو اعصابه

من یک همکار دارم که خیلی رو اعصاب من هست. به همه چی کار داره. فضول به معنای واقعی. هیچی از زیر چشمش در نمی ره. البته از اون طرف همه زندگی خودش خبر دارن. تنها چیز هایی که تا حالا نگفته سایز شومبول دوست پسرش هست و تاریخ پریود هاش. هر روز صبح که میاد یک به روز رسانی درباره ی زندگی اش واسه ما می کنه.

چند روز پیش، به علت اینکه سرما خورده بودم، پشت هم چای و آب و آب پرتغال می خوردم. برای همین پنج شش بار رفتم دستشویی که تو راهرو خارج از دفتر کارمون قرار داره. وقتی برای بار چندم از دستشویی برگشتم، بهم گفت: «امروز خیلی رفتی دستشویی ها!». من هم خیلی از این حرفش شاکی شدم و گفتم:

– آره، یه مشکلی پیدا کردم

– چی؟

– فکر نکنم بخوای بدونی!

– حالا تو بگو، شاید بتونم کمک ات کنم.

من در این لحظه فرصت رو غنیمت شمردم. به خودم گفتم باید حرفی بزنم که دیگه هوس نکنه تو کارم دخالت کنه. صاف تو چشماش نگاه کردم و گفتم:

– آره اتفاقا می تونی کمک کنی. راستش از صبح چند بار رفتم دستشویی که خود ارضایی بکنم. چی کار می تونی برام بکنی؟

همونطوری خشکش زد سر جاش. چند ثانیه با دهن باز من رو نگاه کرد. بعد سرش رو انداخت پایین شروع کرد با موس کامپیوترش ور رفتن. زیر چشمی اون یکی همکارم رو نگاه کردم که با شنیدن مکالمه ی ما حسابی معذب شده بود، ولی نمی تونست جلوی لبخندش رو بگیره.

البته که اون روز باید برای جناب رئیس توضیح می دادم چرا همچین حرفی زدم. ولی خوبی اش اینه که خانم فضول دیگه جرات نمی کنه تو کارهای من دخالت کنه.

شهدای عاشورای ٨٨ یا شهدای ٦ دی ٨٨؟

عاشورای ٨٨ در تاریخ معاصر روزی است پر از خاطره، حسرت، درد، و رنج، وتمامی وقایعی که در آن اتفاق افتاد، روزی از آن ساخت که هر سال در خور یادآوری اتفاقات آن و زنده نگه داشتن هموطنانی بود که جان خود را از دست دادند.

عاشورای ٨٨ در روزشمار خورشیدی ایران برابر است با ٦ دی ماه. و سوالی که برای من پیش آمده این است که کدام روز را برای زنده نگه داشتن یاد جانباختگان برگزینیم؟ عاشورا که هر سال در روزی متفاوت درروزشمار خورشیدی ما قرار می گیرد، یا ٦ دی ماه؟

نظر سنجی جالب مجله ی ASK MEN از مردان آمریکایی

مجله ی اینترنتی ASK MEN در یک نظرسنجی از خوانندگان خود نظرات آنها را در مورد مسائل گوناگون جویا شده است. نتیجه ی پاسخ به سوال «کدامیک بیشترین خطر را متوجه ایالات متحده می کنند؟» به این صورت بود:

– چین: چهل و سه در صد

– قاره ی آمریکا: سی و ی یک درصد

– کره شمالی: ده درصد

– ایران: نه درصد

– اروپا: چهار در صد

– پاکستان: سه درصد

نکته ی جالب توجه حضور چین در صدر جدول است. به نظر می رسد قرار گرفتن چین در جایگاه یک قدرت اقتصادی جهانی بیشتر از جنگ و تروریسم برای آمریکایی ها نگران کننده است. البته نباید فراموش کرد تنها این گزینه ها برای انتخاب به افراد داده شده بود.

منبع: ASK MEN

دیشب سندی مهمان من بود

داشتم رباعيت خيام  با ترجمه ى ادوار فيتز جرالد را مى خواندم. از بيرون صدا هاى عجيب غريب مى آمد. انگار همه چى به هم ريخته بود. حواسم از خيام پرت شد. به سمت پنجره رفتم كه ببنيم چه خبر است. يك دفعه صداى كوبيدن مشت هاى يك نفر به درب بلند شد. كمى با عجله ولى بيشتر با ترس و لرز به سمت درب رفتم. از سوراخى نگاهى انداختم. باورم نمى شد. سندى پشت درب ايستاده بود.

همين كه درب را باز كردم باد شديدى وارد خانه شد. در كوچه شاخه هاى كوچك و بزرگ درختان در حال پرواز بودند. چند تابلوی مقوایی «فروش خانه» روی هوا می چرخید. ماشين روبرت همسايه ى رو به رويى ام به وسط خيابان آمده بود و باد به شدت تکانش می داد. صحنه هاى عجيبى بود.

سندى سرش را پايين انداخته بود و با یک دست به چارچوب در تکیه داده بود. پنج سنتى ام افتاد كه او این اوضاع خراب را درست کرده است. بعد از لحظه اى سكوت سرش را بلند كرد. رد سياه آن چیزهایی كه دور چشمش ماليده بود با اشك هايش قاطى شده بود و گونه اش را سياه كرده بود. چشمانش قرمز بود. موهایىش ژوليده بود. لباسش گِلى بود. ولى هنوز بوى خوب مى داد. خودش آمد داخل.

نشست روی مبل. یک لیوان آب با یخ گذاشتم جلوش. گفت آب نمی خواهد. من هم لیوان آب را ازجلویش برداشتم. گفت: «حالا حتما باید لیوانو برداری؟» دوباره لیوان رو گذاشتم روی میز. نباید حرکت اضافه ای از من سر می زد. یک صندلی از دور میز نهارخوری برداشتم و روبه رویش نشستم. منتظر ماندم که خودش شروع به حرف زدن کند.

کمی از گرمایش زمین و تغییرات اقلیمی نالید. گفت فعالیت های انسان ها پس از انقلاب صنعتی باعث شده پریود های او دردناک تر شود. می گفت روال پریودهایش تغییری نکرده است. فقط هر سال دردشان بیشتر می شود. می گفت کاترین و آیرین (دوستانش) هم همین مشکل را داشتند. خواستم ازش بپرسم که هنوز هم پریود است، ترسیدم فکر کند می خواهم با او بخوابم. چیزی نگفتم.

گفت البته برخورد دو جبهه عظیم هوای گرم و سرد در کارائیب هم مزید بر علت بود. از او پرسیدم مگر او کارائیب بود. گفت به تازگی با یک سرمایه دار یهود ساکن نیویورک آشنا شده بود. برای خوش گذرانی به کارائیب رفته بودند. به محض اینکه به هتل رسیدند، سندی پریود می شود. یهودی خواست به او نزدیک شود. سندی گفت حالش خوب نیست. یهودی هم گفت همان بهتر که با زنم می آمدم. یهودی باید می دانست که نباید پریود زن را اینگونه تحقیر کند. مخصوصا سندی که از تغییرات اقلیمی هم رنج می برد. و اینکه سندی فکر می کرد او مجرد است.  سندی عصبانی شد. تمام مسیر اقیانوس را خودش آمد. سر راه همه چیز را خراب کرده بود. حالا پیش من آمده بود تا به او کمک کنم آدرس خانه ی یهودی را پیدا کند. می خواست به زنش همه چیز را بگوید.

من نمی خواستم درگیر شوم. به او گفتم آرام شود. یک امپرازول به او دادم. گفت معده اش نمی سوزد. گفتم ادویل هم دارم. گفت نمی خواهد از محصولاتی که حاصل انقلاب صنعتی و دنیای سرمایه داری هست، استفاده کند. گفت: «فقط بگذار امشب را اینجا بخوابم تا حالم خوب شود!»

به او گفتم کار درستی نبود که به خاطر یک سرمایه دار یهودی اینگونه همه چیز را خراب کند. گفت این مشکل او نیست؛ «مادربزرگم همیشه از کارائیب می آمد به نیویورک. اینجا زمین بازی ماست. شما آنرا اشغال کردید!» راست می گفت. من هم سعی کردم بیش از آنکه نگران خسارت وارده به محله مان باشم، از زیبایی سندی لذت ببرم. هر وقت عصبانی است، زیبایی اش بیشتر می شود.

مصیبت سه ساله ی ایرانیان در یک تصویر

بگذریم که این ملت صد سال و اندی است که برای آزادی مبارزه می کند و پنچاه سال است که با دیکتاتوری مبارزه می کند و سی سال است که گریبانگیر آفت دین سالاری شده. بگذریم.

سه سال است که خودی ها غیر خودی شدند. داخل نشین ها تبعیدی شدند. آزادگان در بند شدند. سه سال است که خبر زندان و کشتار و اعدام جزو هر روزمان شده است. و چه قدر تلخ است دیدن این همه مصیبت در یک تصویر.

توضیح: بالاترین قسمتی دارد که هر روز، برترین لینک سال های گذشته را در آن تاریخ نشان می دهد.

دقایقی پیش جوانی در ضلع شمال غربی میدان انقلاب دست به خود سوزی زد  

لحظاتي پيش؛ يك زن با انداختن خود به زير چرخ‌هاي قطار مترو در تهران خودكشي كرد  

مهدي قرباني ١٨ ساله تجاوز جنسي در كهريزك، رگ خود را زد!/ بابك داد  

بازنده ی بزرگ اجلاس مکه: احمدی نژاد زیر تیغ انتقاد ها

در بهبوهه ی زلزله آذربایجان و دو روز زودتر از آغاز اجلاس اضطراری درباره ی وضعیت سوریه، احمدی نژاد با کاروان سیاسی و خانوادگی خود به عربستان رفت. چند روز از زلزله گذشته بود و احمدی نژاد هیچ اظهاره نظری درباره ی زلزله زدگان نکره بود. حتی یک پیام خشک و خالی هم برای بازماندگان نفرستاد. البته که درگذشت مادر آقای رئیس جمهور سیرالئون نشان داد که احمدی نژاد آنقدر هم آدم بی احساساتی نیست. پس از زیارت مسجد النبی و ادای مراسم پر شکوه و روحانی حج در مکه، به خدمت ملک عبدالله پادشاه عربستان نیز رسید و پای صحبت های وی در ضیافت سحری اش نشست.

احمدی نژاد اما با دستی از پا درازتر به ایران برگشت. وی در نشست پایانی اجلاس شرکت نکرد چون می دانست قرار بود بیانیه ای بر علیه سوریه ایراد شود. به این اضافه کنید اخراج سوریه از سازمان کشورهای اسلامی که از دستاوردهای همین اجلاس بود.

روزنامه جمهوری اسلامی در روز پنجشنبه ٢٧ مرداد در مقاله ای با عنوان «برندگان و بازندگان اجلاس مکه» نوشت:

«واقعا شرکت ایران در این اجلاس چه ضرورتی داشت؟ علیرغم آن همه هشدار که کارشناسان و مطبوعات درباره ی اجلاس مکه دادندو زیان های شرکت ایران آن هم در سطح رئیس جمهور در این اجلاس را برشمردند، بی توجهی به این هشدار های چه دلیلی داشت؟ برای حضرات کثرت سفر مطلوب است یا دستاورد این سفر ها؟ دستاورد حضور ایران در عالی ترین سطح اجرایی در اجلاس مکه چه بود؟»

سفر احمدی نژاد به مکه کمکی به ثبات رژیم اسد نکرد و جایگاه ایران را به عنوان یکی از هم پیمانان رژیم سوریه متزلزل تز از قبل کرد. بازگشت وی به ایران همراه بود با موجی از انتقادات تیز و تند از سوی اصولگرایان.

منابع: انتخاب و جمهوری اسلامی

 

ای کسانی که می خواهید دنیا را عوض کنید: فراموش نکنید! بازگشت همه به سوی اوست

ازخروجی ایستگاه مترو تا زمانی که به مقصدم برسم، نزدیک به دو دقیقه طول می کشه. بسته به حس و حال اون روزم، توی این فاصله و در حال قدم زدن، شاید روزنامه ای رو از دست دختر «روزنامه پخش کن» بگیرم و یک ورقی بزنم. امروز این کار رو کردم.

تیتر اول روزنامه، خبر به خاک سپاری یک پسر حدودا بیست ساله بود که هفته ی پیش توی یک درگیری خیابانی با گلوله کشته شده بود. فکر می کنم خودش درگیر در این نزاع نبود، و از روی بدشانسی تیر خورده بود. زیر عکس تابوت سفیدش که توسط چند نفری که لباس سفید پوشیده بودند، حمل می شد، نوشته بود :»او آرزو داشت که دنیا را عوض کند!«.

همه «آرزو دارند که  دنیا را عوض کنند». حداقل برای یک بار تو زندگی، همه یه همچین فکری به سرشون می زنه. خیلی ها می تونن، ولی اکثرا نمی تونن. مثل این پسر که جوون مرگ شد و به آرزوش نرسید. من هم دوست دارم دنیا رو عوض کنم. هنوز نتونستم. هنوز حتی راهش رو هم پیدا نکردم.

با خودم فکر کردم که خیلی بهتره که بخوای دنیا رو عوض کنی، ولی تو جوونی ات بمیری و به آرزوت نرسی. اینطوری می تونن زیر عکست توی صفحه اول روزنامه بنویسن «او آرزو داشت که دنیا را عوض کند!«. ولی اگر پیر بشی و نتونی دنیا رو عوض کنی، هیچکس براش مهم نخواهد بود که تو تلاش ات رو کردی و نتونستی. تنها چیزی که روی آگهی ترحیم ات می نویسن هست «بازگشت همه به سوی اوست». و تو به زودی فراموش می شی. چون نتونستی دنیا رو عوض کنی.